زاتوئیچی، شمشیرزن نابینای مشهور، پس از سالها به روستای مادری خود بازمیگردد. او با اومیو که دایه مشترکی با او داشته دوست میشود. او همچنین با دوست دوران کودکیاش، شینبی، ملاقات میکند که اکنون ثروتمند شده و به نظر میرسد زاتوئیچی را به یاد نمیآورد. شینبی ظاهراً به پرداخت بدهیهای روستاییان علاقهمند است، اما در واقع در حال تصاحب مالکیت یک معدن سنگ باارزش است. زاتوئیچی از این فریبکاری باخبر میشود و با دوست قدیمی خود که گروهی از شمشیرزنان یاکوزا از او حمایت میکنند، روبرو میشود.