رابطه جنسی همیشه مانعی برای دوستی میان زنان و مردان میشود؛ دستکم این چیزی است که هری برنز به آن باور دارد. بنابراین وقتی هری با سالی آلبرایت آشنا میشود و دوستی عمیقی میان آنها شکل میگیرد، هری مصمم میشود که اجازه ندهد کشش قلبیاش به سالی این رابطه را خراب کند. اما وقتی یک شب ضعف و تسلیم به صبحی پر از وحشت ختم میشود، آیا این دو میتوانند با حفظ دوستی و اعتراف به اینکه شاید جفت مناسبی برای یکدیگر هستند، از تسلیم شدن در برابر ترسهای هری خودداری کنند؟