«یاکوب» به انستیتو بنجامنتا (که توسط یک خواهر و برادر به نامهای یوهانس و لیزا بنجامنتا اداره میشود) میآید تا آموزش ببیند که چگونه یک خدمتکار شود. او به همراه هفت مرد دیگر، زیر نظر لیزا آموزش میبیند؛ درسهایی پوچ از حرکت، کشیدن دایره و بندگی. او درخواست اتاق بهتری میکند. هیچ دانشجوی دیگری به انستیتو نمیآید و هیچکدام هم برای کار آنجا را ترک نمیکنند. یوهانس مردی ناراضی، مستبد و بیتفاوت نسبت به اداره مدرسه است. لیزا زیباست، در ابتدا رفتاری بسیار کنترلشده دارد اما رفتهرفته در آستانه فروپاشی روانی قرار میگیرد. بوی رابطه محرمانه میان خواهر و برادر به مشام میرسد. یاکوب مجذوب لیزا میشود و شاید لیزا هم به او تمایل دارد. با فرا رسیدن زمستان، لیزا دچار بهتزدگی و جمود میشود. اوضاع وخیمتر میشود؛ یوهانس اشاره میکند که تمام این اتفاقات از زمان آمدن یاکوب رخ داده است. آیا رابطهای میان علت و معلول وجود دارد؟