پزشک جوان و جاهطلبی به نام رابرت مریول، خود را در خدمت شاه چارلز دوم میبیند و جان یکی از نزدیکان شاه را نجات میدهد. مریول به دربار شاه میپیوندد و از زندگی مجللی که به فردی در جایگاه او اختصاص دارد بهرهمند میشود. به مریول دستور داده میشود تا با معشوقه شاه ازدواج کند تا شک ملکه برطرف شود. شاه به او یک دستور اکید میدهد و آن این است که عاشق این زن نشود. اوضاع زمانی وخیم میشود که مریول خود را عاشق همسر جدیدش میبیند. در نهایت شاه متوجه این موضوع شده و مریول را از مقام و ثروتش خلع میکند. سقوط او از جایگاهش، مریول را به همان نقطهای بازمیگرداند که از آنجا شروع کرده بود. او در طول سفرها و دیدارهای دوبارهاش با یک دوست قدیمی، عشق خود را به پزشکی واقعی و معنای حقیقی پزشک بودن دوباره کشف میکند.