هریت جوان و باهوش به همراه خواهر بزرگترش گوئن در متل مادرشان در شهر کوچکی در نیوهمپشایر زندگی میکنند. هریت در رویای زندگی فراتر از خانواده بیتوجه خود و این شهر کسالتبار است. مردی با معلولیت ذهنی به نام ریکی برای اقامت به متل میآید و هریت او را مهربانتر و جالبتر از هر کسی که تا به حال دیده مییابد. پس از وقوع یک تراژدی، هریت و ریکی بیش از پیش به یکدیگر وابسته میشوند.