شمشیرزن و ماساژور نابینا، زاتوایچی، با زن جوانی که همراه با نوزادش به خانه بازمیگردد دوست میشود. وقتی تبهکاران آن زن را با زاتوایچی اشتباه گرفته و او را به قتل میرسانند، زاتوایچی تصمیم میگیرد نوزاد را به پدرش برساند. او کمک یک جیببر جوان را که تمایل چندانی به این کار ندارد جلب میکند و آنها با هم سفر خود را برای یافتن پدر نوزاد آغاز میکنند. اما آنها نه روی واکنش پدر به ورودشان حساب کرده بودند و نه روی احساسات رو به رشد خودشان نسبت به این کودک.