زاتوایچی نابینا، ماساژور دورهگرد و استاد شمشیرزنی، به روستای استادش، هیکونوایچی، نزدیک است و تصمیم میگیرد به او سر بزند. او متوجه میشود که اخیراً از هیکونوایچی سرقت شده و او را به قتل رساندهاند و دختر باکرهاش، اوسایو، در یک روسپیخانه زندانی شده است. ایچی از طریق دوستی با دنروکو، یک تاسریز محلی و پدری فداکار، از اتحاد شوم بین فرماندار و زورگوی منطقه پرده برمیدارد؛ از جمله کلاهبرداریهای آنها جعل اسناد مالیاتی برای بدهکار کردن کشاورزان و سپس مجبور کردن دخترانشان به تنفروشی در روسپیخانه رئیس است. ایچی با کمک دختر دنروکو، اوتسورو، به اوسایو دلداری میدهد تا زمانی که بتواند با تبهکاران و مزدورانشان تسویهحساب کند.