ادی لومکس مردی آواره است که پس از مرگ دوست صمیمیاش جانی، در افسردگی شدیدی همراه با تمایل به خودکشی به سر میبرد. لومکس با موتورسیکلت خود وارد شهر کویری کوچکی میشود که جانی زمانی در آن زندگی میکرد. در آنجا گروهی از اراذل و اوباش راه را بر او سد میکنند، او را کتک میزنند و موتورش را میدزدند. اما لومکس مردی نیست که در برابر بیعدالتی سکوت کند و به زودی با کمک جوبال ارلی، تعمیرکار محلی، و حمایت چند تن از زنان منطقه، انتقام سختی از دزدان موتورسیکلتش میگیرد.