زاتوئیچی، ماساژور نابینا، پس از اینکه توسط یکی از اعضای باند مورد اصابت گلوله قرار میگیرد، توسط زن جوانی پرستاری میشود تا سلامتی خود را به دست آورد. زاتوئیچی که برای ادای دین به این روستا آمده بود، اکنون خود را بیشتر مدیون میبیند. او متعهد میشود که از مهارتهای شگفتانگیز شمشیرزنی خود برای کمک به پدر زن جوان استفاده کند، کسی که خدمات قایقرانیاش برای عبور از رودخانه مورد حمله همان باندی قرار گرفته که مسئول مجروح شدن زاتوئیچی هستند.