شمشیرزن نابینا، زاتوایچی، که برای مدت کوتاهی زندانی شده است، توسط زندانی دیگری التماس میشود تا به او کمک کند بیگناهیاش را در جرمی که به خاطر آن به اعدام محکوم شده، اثبات کند. زاتوایچی تمایلی به درگیر شدن ندارد، زیرا میداند چنین مداخلههایی در گذشته چقدر دردسرساز بودهاند. اما حوادث دست به دست هم میدهند تا او بارها و بارها درگیر ماجرا شود و رفتهرفته به بیگناهی این مرد ایمان آورده و مصمم به آزاد کردن او میشود.