برای هالی نوجوان، عشق مفهومی بیگانه به نظر میرسد. مادرش در حال طلاق گرفتن از پدرش است، پدری که با زنی جوانتر از خودش رابطه دارد که هالی چشم دیدنش را ندارد. خواهرش در آستانه ازدواج است و متوجه نیست که نامزدش مرد رویاهای او نیست. از طرفی، صمیمیترین دوستش برای اولین بار عاشق شده و این موضوع باعث شده هالی احساس تنهایی بیشتری کند. اما وقتی او با پسری سرکش به نام میکون آشنا میشود، معنای واقعی عشق را درک میکند.