در یک آبادی کوچک که میان مزارع گندم محصور شده است، بزرگسالان در خانهها پناه گرفتهاند، در حالی که شش کودک با دوچرخههای خود در میان دشتهای سوزان و متروکه به ماجراجویی میپردازند. میکله نه ساله هنگام کاوش در یک خانه روستایی مخروبه و خالی از سکنه، به رازی چنان بزرگ و هولناک پی میبرد که جرئت نمیکند آن را با کسی در میان بگذارد...